close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
زئوس هستيد يا آپولون‌؟
loading...

تیزوب

زماني من در سازماني كار مي‌كردم كه داراي ساختار يك معبد يوناني بود؛ جايي‌ بي‌مخاطره و داراي وضعيتي قابل پيش‌بيني با كاري مطمئن اما برا‌ي من كه ۲۸‌ساله بودم محيطي خسته‌كننده و كسالت‌آور بود. يك روز آشنايي كه نزد او از وضعيت خود گله مي‌كردم، به من گفت: «چطور است با ما كار كني‌؟ ما براي تجزيه و تحليل پروژه‌هاي خود درصدد استخدام يك كارشناس اقتصاد هستيم.» از او پرسيدم: منظور از «ما» كيست‌؟ جواب داد: «يك بانك سرمايه‌گذاري متخصص در امور اقتصادي كشورهاي در حال توسعه.» ‌‌گفتم: «اما من كارشناس اقتصاد…

امیرحسین محمدحسینی بازدید : 14 سه شنبه 21 آبان 1392 نظرات ()

زماني من در سازماني كار مي‌كردم كه داراي ساختار يك معبد يوناني بود؛ جايي‌ بي‌مخاطره و داراي وضعيتي قابل پيش‌بيني با كاري مطمئن اما برا‌ي من كه ۲۸‌ساله بودم محيطي خسته‌كننده و كسالت‌آور بود. 

يك روز آشنايي كه نزد او از وضعيت خود گله مي‌كردم، به من گفت: «چطور است با ما كار كني‌؟ ما براي تجزيه و تحليل پروژه‌هاي خود درصدد استخدام يك كارشناس اقتصاد هستيم.» 
از او پرسيدم: منظور از «ما» كيست‌؟ جواب داد: «يك بانك سرمايه‌گذاري متخصص در امور اقتصادي كشورهاي در حال توسعه.» ‌‌گفتم: «اما من كارشناس اقتصاد نيستم. حرفه من تدريس فلسفه در دانشگاه است.» 
جواب داد: «درست است‌! اما دانشگاه واقعي همين است، ‌مگر اين طور نيست‌؟» و بعد در حالي كه فكر مي‌كرد با اداي جمله مزبور همه‌چيز روبه‌راه شده‌، ادامه داد: «روز سه‌شنبه بيا با اعضاي هيات‌مديره ناهار بخوريم.»
با آنها نا‌هار خوردم. مدتي طولاني درباره بسياري از موضوعات از جمله سياست، ورزش‌ و اوضاع دنيا با هم گفت‌وگو كرديم. هيچ كسي اشاره‌اي به شغل در نظر گرفته شده براي من يا اقتصاد يا تجربيات قبلي من نكرد. هفته بعد شغل كارشناس اقتصاد‌ ‌كه پستي جديد بود، ‌به من پيشنهاد شد. دو ماه بعد به آنها پيوستم و مشغول كار شدم. 
دفتر كار زيبايي با يك منشي ورزيده و يك نسخه روزنامه تايمز مالي به من دادند‌ و تنهايم گذاشتند. هيچ‌كس تلفني نكرد‌ و از هيچ‌كس يادداشتي نرسيد. پس از يك هفته به سراغ دوستم رفتم و شروع به صحبت كردم: «بودن در اينجا براي من مغتنم است.» او جواب داد: 
- خوشحالم كه تو با ما كار مي‌كني‌ 
- ادامه دادم، ‌اما...‌
- ‌اما چه‌؟‌
- ‌مي‌خواستم بدانم آيا مي‌توانم شرح وظايف خود را ببينم و اطلاعاتي درباره نقش و مسئوليت خود، ‌نحوه گزارش‌دهي و ساختار كلي سازمان به دست آورم‌؟‌
دوستم در حالي كه حيرت زده به نظر مي‌رسيد پرسيد: «درباره چه صحبت مي‌كني‌ مرد‌؟ ما اينجا از اين كلمات به كار نمي‌بريم. چه چيز باعث نگراني تو شده است‌؟» 
بلافاصله جواب دادم: منظورم اين است كه چه كاري از من انتظار دارند‌؟‌ 
دوستم جواب داد: «همان كاري را بكن كه همه ما انجام مي‌دهيم. سعي كن فرصت‌هايي را كشف كني كه بتوانيم منابع خود را به كاراندازيم. سوار هواپيما شو، ‌برو و با افراد مختلف ملاقات كن. خبرهاي داغ پيدا كن، تو كه مي‌داني ما به چه چيزهايي علاقه داريم، برو همان چيزها را پيدا كن.»
به دفترم برگشتم. زنگ خطري براي خود و آنها احساس مي‌كردم اما در همان لحظه به فكرم رسيد كه منظور آنها را درك كرده‌ام. 
دليل اينكه آنها به يك اقتصاد‌دان نياز داشتند – هر چند صريحا اظهار نمي‌شد – اين بود كه درباره كارهاي بي‌مطالعه و عجولانه نگران بودند. واضح بود كه از روي اضطرار به ارزشيابي تخصصي جدي پروژه‌ها نياز فوري داشتند. 
خوشبختانه بر حسب تصادف مجموعه‌اي از رويه‌ها و جداول ضروري براي ارزشيابي پروژه را (از سازمان قبلي) با خود آورده بودم. 
بلافاصله دست به كار شدم و به سرعت توانستم آنها را با وضع موجود سازگار كنم و به دنبال آن سيستم و روش كار بهتري براي افزودن به آن مجموعه جنون‌آميز پيشنهاد كنم. 
ظرف يك هفته آماده شدم رئيس هيات‌مديره ترتيبي داد كه در يكي از جلسات هيات‌مديره نظراتم را مطرح كنم. همه آنها با توجه ‌‌و احترام به صحبت‌هايم گوش دادند. 
در پايان، رئيس جلسه به خاطر همه كوشش‌‌هايي كه مصروف تهيه پيشنهادات كرده بودم از من تشكر كرد و سپس گفت: «تصور مي‌كنم سود يك پروژه بايد خيلي ناچيز باشد تا اين همه كنكاش‌ها و دستور‌العمل‌ها را توجيه كند.» 
جواب دادم: «بديهي است اين كار برا‌ي پروژه‌هايي كه سودآوري اندكي دارند لازم است. اگر تجزيه و تحليل انجام نشود نمي‌توان از همان ميزان سود‌آوري نيز اطمينان حاصل كرد.» 

با لحني كه انگليسي‌ها‌ در موقعي كه مي‌دانند مصداق آنچه كه گفته مي‌شود نيستند، ‌گفت: «هوم‌م‌م. احتمالا در اشتباه هستم. اما نظر گروه همواره اين بوده‌ كه موفقيت‌هاي ما به اين دليل نيست كه درباره پيشنهادات نامطمئن و كم سود بهتر از رقبا تصميم مي‌گيريم بلكه موفقيت ما ناشي از تصميم‌گيري سريع درباره پيشنهادات مطمئن و سودآور است.» 
از خود دفاع كردم، اما مي‌دانستم كه حق با اوست آنها كارگزاراني بودند كه كارشان خريد و فروش شركت‌ها بود. براي آنها سرعت امري حياتي به شما مي‌رفت اما درستي تصميم‌گيري موضوعي نسبي بود. آنها زئوس بودند و من آپولون. 
من هرگز به باشگاه آنان وارد نشدم و در پايان به اين نتيجه رسيدم كه نوع ذهنيات من از قماش ديگري است و قبل از آنكه اخراج شوم، استعفا دادم.


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • یوزرنام و پسورد نود32