close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
نامه نوشتن بهرام نزد هرمزد و گريختن خسرو پرويز از پيش پدر
loading...

تیزوب

يكى نامه بنوشت با باد و دمسخن گفت هر گونه از بيش و كم‏ ز پرموده و لشكر ساوه شاهز رزمى كجا كرده بد با سپاه‏ و ز ان خلعتى كآمد او را ز شاهز مقناع و ز دوكدان سياه‏ چنين گفت زان پس كه هرگز بخوابنبينم رخ شاه با جاه و آب‏ هر آنگه كه خسرو نشيند بتختپسرت آن گرانمايه نيكبخت‏ بفرمان او كوه هامون كنمبيابان ز دشمن چو جيحون كنم‏ همى خواست تا بر در شهريارسر آرد مگر بى‏گنه روزگار همى ياد كرد اين بنامه درونفرستاده آمد سوى طيسفون‏ يكى نامه بنوشت با باد و دمسخن گفت هر گونه از بيش و كم‏ ز پرموده و لشكر ساوه شاهز رزمى…

امیرحسین محمدحسینی بازدید : 27 جمعه 08 شهريور 1392 نظرات ()

يكى نامه بنوشت با باد و دم

سخن گفت هر گونه از بيش و كم‏

ز پرموده و لشكر ساوه شاه

ز رزمى كجا كرده بد با سپاه‏

و ز ان خلعتى كآمد او را ز شاه

ز مقناع و ز دوكدان سياه‏

چنين گفت زان پس كه هرگز بخواب

نبينم رخ شاه با جاه و آب‏

هر آنگه كه خسرو نشيند بتخت

پسرت آن گرانمايه نيكبخت‏

بفرمان او كوه هامون كنم

بيابان ز دشمن چو جيحون كنم‏

همى خواست تا بر در شهريار

سر آرد مگر بى‏گنه روزگار

همى ياد كرد اين بنامه درون

فرستاده آمد سوى طيسفون‏

يكى نامه بنوشت با باد و دم

سخن گفت هر گونه از بيش و كم‏

ز پرموده و لشكر ساوه شاه

ز رزمى كجا كرده بد با سپاه‏

و ز ان خلعتى كآمد او را ز شاه

ز مقناع و ز دوكدان سياه‏

چنين گفت زان پس كه هرگز بخواب

نبينم رخ شاه با جاه و آب‏

هر آنگه كه خسرو نشيند بتخت

پسرت آن گرانمايه نيكبخت‏

بفرمان او كوه هامون كنم

بيابان ز دشمن چو جيحون كنم‏

همى خواست تا بر در شهريار

سر آرد مگر بى‏گنه روزگار

همى ياد كرد اين بنامه درون

فرستاده آمد سوى طيسفون‏

ببازارگان گفت مهر درم

چو هرمزد بيند بپيچد ز غم‏

چو خسرو نباشد ورا يار و پشت

ببيند ز من روزگار درشت‏

چو آزرمها بر زمين بر زنم

همى بيخ ساسان ز بن بر كنم‏

نه آن تخمه را كرد يزدان زمين

گه آمد كه برخيزد آن آفرين‏

بيامد فرستاده نيك پى

ببغداد با نامداران رى‏

چو نامه بنزديك هرمز رسيد

رخش گشت زان نامه چون شنبليد

پس آگاهى آمد ز مهر درم

يكايك بران غم بيفزود غم‏

بپيچيد و شد بر پسر بدگمان

بگفت اين بآيين گشسب آن زمان‏

كه خسرو بمردى بجايى رسيد

كه از ما همى سر بخواهد كشيد

درم را همى مهر سازد بنيز

سبك داشتن بيشتر زين چه چيز

بپاسخ چنين گفت آيين گشسب

كه بى‏تو مبيناد ميدان و اسب‏

بدو گفت هرمز كه در ناگهان

مر اين شوخ را گم كنم از جهان‏

نهانى يكى مرد را خواندند

شب تيره با شاه بنشاندند

بدو گفت هرمزد فرمان گزين

ز خسرو بپرداز روى زمين‏

چنين داد پاسخ كه ايدون كنم

بافسون ز دل مهر بيرون كنم‏

كنون زهر فرمايد از گنج شاه

چو او مست گردد شبان سياه‏

كنم زهر با مى بجام اندرون

ازان به كجا دست يازم بخون‏

ازين ساختن حاجب آگاه شد

برو خواب و آرام كوتاه شد

بيامد دوان پيش خسرو بگفت

همه رازها برگشاد از نهفت‏

چو بشنيد خسرو كه شاه جهان

همى كشتن او سگالد نهان‏

شب تيره از طيسفون در كشيد

تو گفتى كه گشت از جهان ناپديد

نداد آن سر پر بها رايگان

همى تاخت تا آذرابادگان‏

چو آگاهى آمد بهر مهترى

كه بد مرزبان و سر كشورى‏

كه خسرو بيازرد از شهريار

برفتست با خوار مايه سوار

بپرسش گرفتند گردنكشان

بجايى كه بود از گرامى نشان‏

چو بادان پيروز و چون شيرزيل

كه با داد بودند و با زور پيل‏

چو شيران و وستوى يزدان پرست

ز عمان چو خنجست و چون پيل مست‏

ز كرمان چو بيورد گرد و سوار

ز شيراز چون سام اسفنديار

يكايك بخسرو نهادند روى

سپاه و سپهبد همه شاهجوى‏

همى گفت هر كس كه اى پور شاه

ترا زيبد اين تاج و تخت و كلاه‏

از ايران و از دشت نيزه وران

ز خنجرگزاران و جنگى سران‏

نگر تا ندارى هراس از گزند

بزى شاد و آرام و دل ارجمند

زمانى بنخچير تازيم اسب

زمانى نوان پيش آذر گشسب‏

برسم نياكان نيايش كنيم

روان را بيزدان نمايش كنيم‏

گر از شهر ايران چو سيصد هزار

گزند ترا بر نشيند سوار

همه پيش تو تن بكشتن دهيم

سپاسى بران كشتگان بر نهيم‏

بديشان چنين گفت خسرو كه من

پر از بيمم از شاه و آن انجمن‏

اگر پيش آذر گشسب اين سران

بيايند و سوگندهاى گران‏

خورند و مرا يك سر ايمن كنند

كه پيمان من زان سپس نشكنند

بباشم بدين مرز با ايمنى

نترسم ز پيكار آهرمنى‏

يلان چون شنيدند گفتار اوى

همه سوى آذر نهادند روى‏

بخوردند سوگند زان سان كه خواست

كه مهر تو با ديده داريم راست‏

چو ايمن شد از نامداران نهان

ز هر سو بر افگند كار آگهان‏

بفرمان خسرو سواران دلير

بدرگاه رفتند برسان شير

كه تا از گريزش چه گويد پدر

مگر چاره نو بسازد دگر

چو بشنيد هرمز كه خسرو برفت

هم اندر زمان كس فرستاد تفت‏

چو گستهم و بند وى را كرد بند

بزندان فرستاد ناسودمند

كجا هر دو خالان خسرو بدند

بمردانگى در جهان نو بدند

جزين هرك بودند خويشان اوى

بزندان كشيدند با گفت و گوى‏

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • یوزرنام و پسورد نود32